سعيد فرج پور

1-چندي پيش تماشاي فيلم بسيار زيباي((بهمين خوبي كه پيش مي آيد)) يا ((بهتر از اين نميشه)) كه ترجمه شبهه جمله     as good as it gets است،به كارگرداني جيمز بروكس و بازي درخشان جك نيكلسون ميسر شد.پس از به پايان رسيدن فيلم از خود مي پرسم )):مگر مي شود  آنچه كه دغدغه چند روز اخير تو بوده باشد را فيلمسازي، فرسنگها دورتر و سالها پيش به تصوير كشيده و زواياي انساني آن را بررسي نموده باشد؟اين همپوشاني اعجاب آور بار ديگر جهاني بودن زبان هنر را به اثبات مي رساند زباني كه مرزهاي مرسوم زباني را درنورديده و و براي انتقال مفاهيم نه از كليد واژه ها بلكه از تجربه هاي ملموس و مشترك انسانها بهره مي برد.در اين فيلم جك نيكلسون در قالب يك شخصيت وسواسي ياcompulsiveتمام تلاش خود را براي ظاهر نكردن باطن به شدت انساني اش به كار بسته تا نظم عادات غير انساني اش بر هم نريزد.بروكس اگرچه به ظاهر ريشه اين امتناع را بيماري وسواس نشان مي دهد اما در ابعادي وسيع تر با استفاده نمادين از اين بيماري، از شخصيت اصلي فيلم نمادي مي سازد از انسان مدرن كه نمي خواهد از روي خطوط موضوعه رد شود و قالبهاي مستحكم خودساخته را فروبريزد تا آن درون زيباي مهربان را آشكار سازد.به نظر شما عجيب نسيت؟

2-هفته هاست با خود انديشيده ام كه زندگي امروزين ما چه فشارها و قالبها كه برايمان توليد نمي كند تا رسم مالوف آن را رعايت كنيم، مبادا نظم برساخته اش برهم ريخته باشد.دقت در رفتارهاي اعضاء تشكيل دهنده جامعه امروزي به راحتي به ما نشان مي دهد كه چه مبارزه نفس گيري ميان خود  انساني بشر با مدل نوساخته زندگي امروزين برپاست.تا چندي پيش باورم بر اين بود كه انسانها مداوما با من غير انساني خود درجدال اند تا تعادل روزمره شان را حفظ كنند و از عرف جامعه خارج نگردند اما اين خودسانسوري گويا اين روزها شكل معكوسي نيز به خود گرفته است تا مبادا با برون فكني من انساني و زيباي درون توسط آنها، آن تعادل ارگانيك!برهم بريزد.به نظر مي رسد آن انرژي كه براي مهار من انساني و عدم برون فكني آن مصرف مي گردد بسيار بيش از آن چيزيست كه در مهار من غير انساني به هدر مي رود.نظم بخشيدن به اين نوع رفتارها به چالش عميقي بدل شده و اين جنگ  مداوم و فرساينده در حال ساختن قالبي براي رفتارهاي اجتماعي انسانهاست، كه طراز عقل مدرن آن را پيش بيني نموده است.

3-براستي روزانه چند بار جلوي اشكهايمان را مقابل مظلوميتي يا حقارتي انساني مي گيريم؟چند بار براي حفظ شئون عقلاني خويش از ابراز ترحم يا همدردي صادقانه با نيازمندي متكدي بر سر چهارراهي پرهيز مي كنيم؟يا هرهفته چند بار از زايل شدن  حقي،فريادي را در گلو فرو مي خوريم و بغضي را به فراخناي درون فرو مي بريم،مبادا معيارهاي البته اصيل!((من ناجي تمامي جامعه نيستم))يا((مشكلات ديگران به خودشان مربوط است))وساير معيارهاي فردگرايانه برآمده از عقل به اصطلاح مدرن را بهم نريخته باشيم؟اين تعداد را در انسانهايي كه روزانه مشغول اين گونه پرهيزهاي جانكاه هستند ضرب كنيد تا حاصل ضرب آن تعداد دفعات ذبح انسان بودن را به نمايش بگذارد.

4-ما داريم فرصت همدردي با يكديگر را از دست مي دهيم!دوست داشتن و دوست داشته شدن را از خاطر مي بريم و از فداكاري براي يكديگر سربازميزنيم،مبادا بر چارچوب رفتار عاقلانه مان خدشه اي وارد شود!و آنقدربه من انساني و خواسته هاي حقيقي آن جواب((نه)) مي دهيم كه اونيز به سكوتي ابدي فرو رفته تا خواستار رفتاري ساختارشكنانه نباشد.امروز ما حتي حاضر نيستيم از حقيقت دفاع كنيم چرا كه عقل به ما ياد داده است ((تنها يك حقيقت وجود ندارد))و مفهومي كه حقيقي است در همان حال مي تواند غير حقيقي باشد و ما چه ساده اين كلاه برداري زبان شناسانه را باور مي كنيم وبا پذيرفتن اين ترفند بر خواسته هاي عمقا بشري خود چفت و بست مي زنيم!راستي ما براي بروز ندادن من انساني مان اين روزها چقدر دليل داريم!

5- به ياد جمله ارزشمندي از هربرت ماركوزه،فيلسوف و جامعه شناس آلماني-آمريكايي مي افتم كه با انتقاد از رسم نويني كه رويكردهاي عقل مدرن بر رفتارها و كنشهاي انسان تحميل مي كند مي گويد((مي توان به شكلي از زندگي دست يافت كه انسان به راستي هستي خود را تعيين كند)).آيا مي توان؟